چیزهایی درهم

خرید بک لینک
خودم را دوست دارم. و هیچ کاری اشکالی ندارد. رییس را دوست ندارم. چند روزی اینجاست و سعی میکنم دعوا درست نشود. امروز گفت خیلی با تلفن حرف میزنی، تابلو شده. خودش دیروز غیبش زد. بعد هم تلفن جواب نداد، کاشف به عمل آمد خواب است. امروز هم از صبح نبود. خب ملک پدریشان است. باید از بالا با ما حرف بزنند.خود ِمن از تلفنی حرف زدن همکارِ کناری ناراضی بودم. امروز استثنا بود. و البته من گوشهای بیرون از اتاق با تلفن حرف زدم. حال آ افتضاح بود. ما گفت مادرش دارد میمیرد. مر زنگ زد حال آ را پرسید ص زنگ زد از آ خبر داد. مامان زنگ زد. و ز زنگ زد عذرخواهی کرد که چندبار زنگ زدم جواب نداده. منظور اینکه وقت کار نباید با تلفن حرف زد. میدانم. امروز هم ناچار شدم. از نظر خودم هم ایرادی ندارد. جوانیِ من با کار پروژهای بیمزد در این اداره عریض و طویل گذشت. ما نخودی و بیخودی و غیرخودی بودیم. تو که مرتب نیستی لااقل تذکر نده.خوشحالم که از آ فاصله دارم. دیوانه میشدم اگر هنوز دوستش داشتم. گرچه این دور روز نگران و ناراحتش بودم. خیلی ناراحت و نگران. اما آن وقتها خیلی بیشتر اذیت میشدم.اینها را نوشتم که به خودم بگویم این آقا عددی نیست. خودت را ناراحت نکن. تو کار اشتباهی نکردی. غصه هم ندارد. در ضمن بیعیب و نقص و کامل و این حرفها هم نیستی. خوشحال باش. این جنگ لعنتی هم راستش قلبم را سوراخ کرده. دلشوره و اضطراب دست بردار نیست. پرانول، پوکساید، سیتالوپرام و اینها هم زورشان به دیوانههای ایران و جهان نمیرسد. یوگا خوب بود. کاش صبح زود بیدار شدن نبود و میشد بیدار ماند رمان جالب را تمام کرد. چیزهایی درهم...

ما را در سایت چیزهایی درهم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 67 تاريخ: چهارشنبه 26 مهر 1402 ساعت: 1:07

چهارشنبه در اداره مضطرب بودم. ناهار با ز گوشتکوبیده خوردم. به خانه آمدم. یک ساعتی خوابیدم. بعد به مطب روانپزشک رفتم. یک ساعتی منتظر ماندم. مجلهی اندیشهی پویای روی میز مطب را ورق زدم. بخشی از مصاحبه با مترجم محبوب را خواندم. دکتر گفت عذاب وجدان. این دو کلمه ماجراهای قدیم را یادم آورد. در خیابان راه رفتم. شب ِپاییز را دوست داشتم. اسنپ گرفتم. سیاوش قمیشی در ماشین میخواند. قمیشی خواننده محبوبم نیست. به خیابان و تاریکی و پاییز نگاه میکردم. به خودم و این راه دراز. به پ و همهی خوبیهایش. به تلاشش برای رابطه و خوشحال کردن من. حس خوبی داشتم. حس خوشحالی، خوشبختی. فکر اینکه این روزها بهترین روزهای زندگی من بودند. شب نیمرو خوردیم. عاشق چهارشنبهام. همین که میتوانم روز بعد تا هر وقت که دوست دارم بخوابم. پریود شدم و تمام روز از بودن در رختخواب لذت بردم. در خانه چیزی برای آشپزی نداشتم. دمیِ گوجه پختم. خوشمزه شد. دوست دارم تهچین اسفناج درست کنم. شب باران میبارید. بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک. هوای بینظیری بود. با پ مهمانی رفتیم. قشنگترین خانهای که در زندگی دیدم. پذیرایی و شام ساده و صمیمی. حرفهای خوب، خنده،خنده. خوشبخت و خوشحال بودم. جمعه؟ خواب. یتیمچه، قهوه. خانهی ی. الان کنی عذاب وجدان بهخاطر توقع دوستانم. کنار هیچکدامشان نیستم. دلم تنهایی میخواهد و خواب. کتاب،رمان،نوشتن. چیزهایی درهم...

ما را در سایت چیزهایی درهم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 68 تاريخ: چهارشنبه 26 مهر 1402 ساعت: 1:07

شنبه اضطراب و دلشوره ی گنگ. ناهار یتیمچه برده بودم اداره. عصر کتاب خواندم. رمان خیلی جالبی تمام شد. امیدوارم بتوانم درباره اش بنویسم. امروز؟ شوکِ خبرِ کشته شدنِ مهرجویی. نه از لحاظ اهمیتِ مهرجویی. که راستش لااقل پانزده سال است که از ایشان فیلمی ندیدم. منکر اهمیتشان هم در تاریخ سینمای ایران نیستم. آنچه فکرم را درگیر کرد نحوه کشته شدن او و همسرش بود. روبرو شدنِ دختر نوجوان با صحنه ی قتل و تجربه از دست دادن پدر و مادر آن هم اینقدر خشن. سوال مهم؟ چرا؟ چرا باید مهرجویی را به قتل برسانند؟ و این سوال تا شب در سرم چرخید. عصر قهوه، شیرینی نارگیلی، یوگا، منیزیوم، قرص اضطراب، کار دوباره روی مقاله ای که چند بار عدم پذیرش گرفته. راستش حالا که این ها را می نویسم بهترم. چیزهایی درهم...

ما را در سایت چیزهایی درهم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 65 تاريخ: چهارشنبه 26 مهر 1402 ساعت: 1:07

راستش فکر می کردم طبیعی است که از هم بپرسیم فردا چه کار می کنیم و کجا می رویم. پ معتقد است این سوال ها محدود کننده اند. چرا؟ مگر کجا می روی و چه کار پنهانی می کنی که اینها را محدودکننده می دانی؟ همیشه هم من مقصرم که پیله می کنم. حالا مهم نیست. هر غلطی دوست داری بکن. جز کتاب و کارهای خودم حوصله چیز دیگری را ندارم.

چیزهایی درهم...

ما را در سایت چیزهایی درهم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 84 تاريخ: شنبه 1 مهر 1402 ساعت: 15:13

سهشنبه حرف زدیم. بحث و در نهایت من کوتاه آمدم. پ نگفت که چرا من نباید بعضی چیرها را بدانم و تازه کدام چیزها؟ یوگا را نرفتم و به بحث ادامه دادیم. قهوه و شیرینیمان را خوردیم. آشتی کردیم و من با رنگی رفتیم کلهپاچه خوردیم. به قول خودش کلپچ. پدرش حالش خوش نیست. خیلی حرف زدیم. داستان تازهای در سرم شکل گرفت. خوش گذشت و خوشحال بودم. بوی سیگار گرفتم.چهارشنبه وقت ِرهایی است. وقتِ باز شدن در ِقفس. وقتِ تعطیلی اداره. وقت خوشحالی بهخاطر پنجشنبه. عصر رفتیم آ اس پ و خوش گذشت. پ مهربان بود. دوستش داشتم. بهخاطر من آمد. خودش اهل بیرون رفتن نیست.شب سالاد کاهو خوردیم با سس نارنج.پنجشنبه زرشکپلو با مرغ پختم و کتابی از ادبیات آلمان خواندم. کِیف کردم. عصر راه رفتیم. خوابیدم. جمعه سکوت بود. گوجه بادمجون درست کردم. عصر هم رفتم پیش «یا». باهم در یوسفآباد راه رفتیم. شب با خواهر کوچک حرف زدیم. از خاله و خانواده مامان گفتیم. چه حال غریبی نسبت به خواهر وسطی دارم.شنبه خانه را تمیز کردیم. مرغ و سیبزمینی پختم. قهوه و شیرینی خوردیم. به رقص بچههای کشته شده نگاه کردیم. گریه کردم. چیزهایی درهم...

ما را در سایت چیزهایی درهم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 66 تاريخ: شنبه 1 مهر 1402 ساعت: 15:13

یکشنبه سرکار نرفتم. دکتر پوست. داروخانهی پلمپ شده. فروشنده لب خیابان نشسته بود دزدکی نسخه را میپیچید. پیاده تا پارکوی آمدم. سوار اتوبوس شدم. به خودم در اتوبان چمران نگاه کردم. رفتم خانه. به سقف نمگرفته نگاه کردم. با لولهکش حرف زدم. ناهار خوردیم. سوپ درست کردم. موهایم را شستم. با موی خیس بیرون رفتم و سردرد گرفتم. پول کافه را حساب کردم و هنوز بچهها سهمشان را نریختند. جلسه را دوست نداشتم البته درس آن شب هم خوب بود. لازمش داشتم. از اول ِمهر برنامهی مطالعهی جدیترِ کتابهای غولِ بزرگ را دارم. شب سرم درد میکرد.دوشنبه حس سرماخوردگی داشتم. بهخاطر اینکه گفتند نباید کتاب و کیفم روی میز باشد بحث کردم. حوصله نداشتم. دیشب وقت خداحافظی حس کردم قیافهی استاد ناجور است. این شد اضطراب. عصر که به خانه برگشتم قهوه خوردیم. دمنوشِ آویشن حالم را بهتر کرد. بعد کتاب خواندم. دراز کشیدم. سوپ خوردم. و خواب.سهشنبه. کماج و چای تازهدمِ صبح. خواندن دربارهی کتاب. کار اداره. قهوهی عصر. غیبت با خواهرها. یوگا. حس سبکی. آیین پختنِ ماکارونی. کتاب خوب. البته فکر اینکه «ر» قهره کرده و چرا. چیزهایی درهم...

ما را در سایت چیزهایی درهم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 72 تاريخ: شنبه 1 مهر 1402 ساعت: 15:13

صفحه بندی